تبليغاتX
خانه آفتابی

نشر الکترونیک سایت اثر، به سردبیری آقای شاهرخ رئیسی

 مجموعه داستان مرا به نام "مثل من" منتشر کرده است

http://asar.name/1980/04/mesle-man-one-book-partow-nooriala.html

+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا در 14 Apr 2008 و ساعت 0:15 |
                                             سرخ و سیاه

 

صبح که چشم از خواب گشودم او را کنارم نیافتم. حتماً مثل همیشه که مست و دیروقت به خانه میآمد در همان اتاق کتابخانه خوابیده بود، یا مثل بسیاری از شبها اصلاً به خانه نیآمده بود. کنجکاو بودن یا نبودنش به طبقۀ پایین خانه رفتم. به اتاق کتابخانه سر کشیدم. پنجره بسته، و پرده کشیده بود. اتاقِ تاریک و خفه بوی نا و ته مانده سیگار میداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا در 21 Oct 2007 و ساعت 19:28 |

  

                                          پنجره رو به مُتل

 

تقدیم به اردشیر محصص     

 

       این طرح را اردشیر محصص ویژه این داستان کوتاه زمانی کشید که هنوز مجموعه داستان مثل من تحت نام خودم منتشر نشده بود.

 

                                                      Your Image Thumbnail

  

    عصا را از کنار تخت برمی‌دارم و لنگ لنگان می‌آيم به‌طرف پنجره رو به‌مُتل. چشم‌اندازم يک رديف اتاقِ توسری خورده با در و پنجره‌های فَکَسّنی‌ی صورتی رنگ است که به‌ارتفاع چند پله از سطح زمين بالاتر قرار گرفته است. راهروی جلو اتاق‌ها، فضایِ باريک و سر‌‌بازی است محصور در نرده‌های آبی کمرنگ که به‌پله‌ها ختم می‌شود. پارکينگِ کوچکِ روبرو، پله‌ها، راهروی جلو اتاق‌ها و اتاق‌ها، کلاً می‌شود هاليوود مُتل.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا در 3 Sep 2007 و ساعت 19:9 |

                    به پاس هوشیاری و دقت آزاده خانم عزیز، دو کلمه ای را که      

از این داستان حذف کرده بودم به متن اضافه کردم                                           

 

 

Your Image ThumbnailYour Image ThumbnailYour Image Thumbnail

        به‌وضوح می‌ديدم ازاين که ديگر به‌خط خودش نمی‌نويسد، غمگين است. انگار چيزی را، يا خودش را گم کرده بود. مثل وقتی که با انگليسی ساده و لال پتی اش می‌خواست در باره خودش حرف بزند، ديگر نمی‌توانست لبخند زنان غم‌هايش را پشت کلمات قلمبه و سلمبه فارسی پنهان کند. آن وقت بود که بی اختیار می‌گريست. مثل اين که بی‌حصار زبانِ مادری، بی‌پناه بود. اصلاً نبود، مثل من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا در 28 Aug 2007 و ساعت 9:16 |

 

جُ د ا ی ی

 

شمسی و کاظم از هم جدا شدند. شمسی و کاظم از هم جدا، جدا شدند. جُ د ا شدند. پدر و مادرم از هم جُ دا شدند. همان روز کسوفی، که من و برادرم را به خانۀ پدر بزرگم میبردند، شمسی و کاظم از هم جدا شدند. همان موقع که مادر بزرگم چنگ در موهای نقره ایش میزد و زیرِ گوش کَرِ پدر بزرگم فریاد میکرد "شمسی و کاظم از هم جدا شدند"، پدر و مادرم از هم جدا شدند. من هم دوان دوان رفتم سر کالسکۀ کودکی خودم که حالا برادرم تویش خوابیده بود و فریاد کشیدم: "شمسی و کاظم از هم جدا شدند."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا در 15 Aug 2007 و ساعت 14:21 |