چند روز پیش سیمین بهبهانی را در مصاحبه ای تلویزیونی دیدم که می گفت:
"دیگر قادر به دیدن نیستم، چشمهایم فقط دِکوراند."
بهارانه
تقدیم به: سیمین بهبهانی و چشمهایش
چشم هایت سیراب ِ شبنم
از آغوش شب به درمی آیند
و نگاهت - تُرد وُ تازه-
پخش می شود
در تکه ای از آفتاب که هنوز
هِلال ماه را در خود دارد.
به قطره بارانی
جوانه می زند درخت،
و ساقه ی شکسته ی عشق
در نگاهِ بی تاب ِ تو
سبز می شود؛
نهانخانه ی چشم ات
راز ِ تداوم ِ هستی را می داند.
گوهران ِ شبتاب اند چشمهایت
که می افروزند
ستاره های خاموش را
تا مرغان ِ گم کرده لانه
در جغرافیای سرانگشتانت
از نو خانه بسازند.
فواصل ِ مکدّر
و سنگ های تیز ِ کُشنده
از برابر دیدگانت می گریزند
زیرا سروده هات
- منتشر در باد-
سِرشت دریا را کامل کرده است.
تا تیره گی
بیداری ی چشم ات را نیآشوبد
پرتو نوری
تابیده از لابلای ی برگ ها،
بر مَقدَم اَت بهار می پاشَد؛
جهان، تازگی آغاز کرده است.
اینک تو می آیی
شانه به شانه ی خورشید
و از پس ِ پشت ِ پلک ات
زندگی را نفس می کشی؛
خوشا آذرخش
که مُروارید نگاهت را
آذین بسته است.
چهارم آپریل دو هزار و هشت میلادی
ادامه مطلب

