رويش غروب
از ريشه زمين
تا بام آسمان
يادآور تأسف بود.
هوا چه خيس بود و غمناک
و ابرها
تازه ويران شده بودند.
چشمهای من سراسر شبِ مرطوب
از فروغ پُر شد.
ادامه مطلب
رويش غروب
از ريشه زمين
تا بام آسمان
يادآور تأسف بود.
هوا چه خيس بود و غمناک
و ابرها
تازه ويران شده بودند.
چشمهای من سراسر شبِ مرطوب
از فروغ پُر شد.
موازنه اين جهان بیمدار
مرگ فروغ فرخزاد و تولد اولين فرزندم همزمان بود؛ موازنه اين جهان بیمدار. در حالتی ميان هوش و بیهوشی، بر تخت بيمارستان خوابيده بودم. اتاق را در مهی غليظ میديدم و گفتگویِ اطرافيانم را درهمهمهای بیمعنا میشنيدم. «فروغ مُرد.» «فروغ در تصادف اتومبيل کشته شد.» کلمات را میشنيدم اما جريان سيّالی که میبايست از اشياء و نمادها درگذرد و اکنون را با خاطره، و خاطره را با ادراک و تجربه پيوند زند، در ذهنم ساکن مانده بود. تولد و مرگ، بیمعنا و بیمفهوم، در بستری مهآلود، شناور بودند. دارویِ خوابآور کارآمد شد.